|
مه رو ی تو گل بوی تو دارد××××گلزار جهان خرمی از موی تو دارد
|


سلام عزیزای دل مه رو خوبین؟بلاخره امتحانات ما هم پریروز تموم شد و گفتم بیام یه آپی کنم یه خورده از حال و هوای امتحان خارج شم...چه خبر دیگه؟خوش میگذره؟داداش همایون من چطوره؟الی جون خوبه؟آقا امید چی کار میکنه؟سوگلی ما نیستیم بهت خوش میگذره؟صدف یکی یه دونه ی من خوبه؟آقا رضا شما چی؟خوبین؟وخلاصه بچه ها امیدوارم همیشه شاد و پیروز باشین.....تابستون داره از راه میرسه و حال و هواش داره آدمو مست میکنه....بوی بلال،صدای سکوت شبهای ولرم،لبخند دختری که داره لی لی بازی میکنه،هیاهوی پسر بچه هایی که تو کوچه گل کوچیک بازی میکنن و خلاصه همه و همه رنگ و نشونی از تابستون رو برامون به ارمغان میارن.یادمون باشه کاری کنیم که بهمون خوش بگذره و خنده رو لبامون نقش ببنده اما کاری نکنیم که با اذیت و آزار دیگران این شادی ولذت رو از آن خودمون کنیم..بیخی...دیشب رفته بودم خونه مامانیم..خیلی بهم خوش گذشت تا امروز عصر خونه اونا بودم...نفیسه(دخی خالم) هم اونجا بود...دیشب که فقط مراسم گیس و گیس کشی بود...انقدر همدیگرو کتک زدیم که خدا میدونه...اون شیطون بلا 11 سال ازم موچولو تره و صد البته پرزورتر!یعنی اگه منو بزنه میرم میچسبم به دیوار مثل پوستر!ولی خدایی امروز صبح که از خواب بلند شدم دیدم بغل من خوابیده و دستاش تو دستای منه!بی اونکه من متوجهش بشم!با یه لبخند و بوس از خواب بلندم کرد!تعجب آمیز بود.آخه اون هیچوقت با من مهربونی نمی کرد...اما نمیدونم آفتاب از کدوم طرف دراومده بود.....بعد اینکه صبحونه خوردم رفتم فوضولی تو اتاق دایی بهنامم!نشستم روی صندلی و میزش رو ورانداز کردم...چندتا دفتر رو میز بود...یکی شون رو برداشتم....توش پر بود از تکست های مختلف از رپرها و چند تا شعر و متن عاشقونه!داییمون عاشق شده و ما نفهمیدیم!تو یکی دیگه از دفتراش کلی شعر بود...کمی که دقت کردم دیدم دست خطه با دست خط داییم فرق میکنه..رفتم صفحه ی آخر!وایییی اون دفتر رو دوست دخترش بهش داده بود و تمام اون شعرهارو هم خودش سروده بوده!پس یه سرنخ جدید زن دایی آیندمون شاعره!ووووو چه شود....واییی بعدش که خواستم بیام خونه..داییم رضام اومد خونه تا منو ببره خونمون...ماشینش رو فروخته بود و با موتور دوستش اومده بود و من که تا به حال سوار موتور نشده بودم قبل از سوار شدن داشتم سکته ناقص میزدم..اما خیلی خدایی موتورسواری بهم حال داد.....خییییلییییییییی!!!!!بعدش رسیدم خونه و مهفام دختر همسایه بالاییمون اومد خونمون با هم نشستیم مستند نگا کردیم و تخمه خوردیم خیلی دختر نانازیه!یه چند ماهی هم از نفیسه کوچیکتره!الانم مامان رفته بیرون برای بچه ی همسایه پایینیمون که تازه بچه بدنیا آورده کادو بخره بریم پیشش...اسمش نیلوفره!خیلی توپولیه!گفتم نیلوفر!یاد دوستم افتادم امروز تولدش بود و منو دوستام رو دعوت کرده بود...اما من چون خونه مامانیم بودم نتونستم برم..از همیجا ازش عذر میخوام و امیدوارم بتونم جبرانش کنم و از صمیم قلب بهت میگم نیلوفر جونم تولدت مبارک ایشالا100000000000000000000000000000000000000000000000000000000 ساله شی!یادم رفت بگم!قراره اگه الی خانوم این دوست جونی من عشوه نیاد و ناز نکنه باهاش برم کلاس سنتور!چه شود من میشم مه رو سنتوری،الی هم میشه الی تمایل!!!!!الانه که الی بیاد موهامو بکشه...وایییییی الی الهی بمیری...موهاممممممممممممممممممممممم.......اوه،اوضاع خیط شد الانه که الی منو بکشه!من میرم قبل اینکه برم این داستان خوشگل رو هم بخوونید من که عاشق این داستانه شدم....اوه.....موهامممممممممممممم.فعلا خدافظ.......
وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد
.ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم
.تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسيد
.ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم
.روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد
" .ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم
.يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلی فرا رسيد ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلی ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشی دنيا هستی ، متشکرم و گونه منو بوسيد
.ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم
.نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، توی کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جديدی شد. با مرد ديگه ای ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوری فکر نمی کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم
"ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم
.سالهای خيلی زيادی گذشت . به تابوتی نگاه ميکنم که دختری که من رو داداشی خودش ميدونست توی اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختری که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزی هست که اون نوشته بود
:ای کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گريه
!اگه همديگرو دوست داريد ، به هم بگيد ، خجالت نکشيد ، عشق رو از هم دريغ نکنيد ، خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنيد ، منتظر طرف مقابل نباشيد، شايد اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه
.
عکسهای باحال از تاتالو جون














دوستم ميگفت : يه جا سراغ داره که دل شکسته رو خوب می خره.
آدرس اونجا رو به زحمت پيدا کردم .تو يكي از کوچه های تنگ و تاريک
تابلو مغازه خيلی قديميه طوری که اصلآ معلوم نيست چی نوشته
فقط کلمه قلب ويه کلمه که نصفش پيداست، ابد.. که اونم به هزار مصيبت ميشه خوند.صاحب مغازه يه پيرمرده نشسته رو يه صندلی و داره با يه تکه نخ محکم يه قلب رو وصله ميزنه
وای چه قدر قلب اينجاست!!
بزرگ ، کوچيک، متوسط
يه سريشون تو شیشه الکل و يه سری هم خشک کرده و زده به ديوار
- سلام . يه دل آوردم واسه فروش
چند بار شکسته؟
- مگه مهمه؟
:بله، هر چی کمتر بهتر
- با اينها چيکار ميکنی؟
:مگه نميبينی؟
- آره خوب ولی واسه چی اينها رو جمع ميکنی؟
:بده اون دلتو ببينم چند می ازه
اون رو ورانداز ميکنه و زير لب يه چيزايی زمزمه ميکنه:اين دو تا درست ميشه، اين يكي خيلی بزرگه..
چند دقيقه فکر ميکنه
:دل خودته يا پيداش کردی؟:از کسی خريدی؟
- نه مال خودمه - چند ميخريش؟
: قيمتی نداره.
- من اگه بخوام يكي ازت بخرم چند ميدی؟
: بستگی داره. - به چی؟
:کدومش رو بخوای - مثلآ اون
:فروشی نيست - چرا؟
:عتيقست - مال کی بوده؟
: مجنون - خب اون
:فروشی نيست - آخه چرا مگه مال کيه؟
: سواد داری زيرش نوشته که .....
- خب اون چی؟
: اون اصلآ فروشی نيست - مال کيه؟
: مال خودمه
- حالا مال منو چند می خری؟
:يه کلام 5هزار تومن
چشام از کاسه زد بيرون،آخه چرا؟
:قلبت خيلی وصله داره
چند جاش هم اصلآ درست نميشه
آدم معروفی هم که نيستی
- خب نيستم ولی عاشق که هستم
با مسخره پوزخندی زد و گفت:
:عاشق ، يه عاشق زنده اصلآ با عقل جور در نمياد
اين قلبهايی که ميبينی همه مال عاشقهايی هست که از عشق حقيقی مردن
پس تو چرا هنوز زنده ای؟ پس تو عاشق نبودي
نه قلبت به دردم نميخوره
دلم رو ازش پس ميگيرم و بر ميگردم تو راه همش به جمله های آخر پيرمرد فکر ميکردم ((يه عاشق زنده اصلآ با عقل جور در نمياد اين قلبهايی که ميبينی همه مال عاشقهايی هست که از عشق حقيقی مردن پس تو چرا هنوز زنده ای؟))
به خونه که رسيدم يه راست به تختم اومدم و خوابيدم
تو خواب ديدم که دارم با قلبم صحبت می کنم
اون ميگفت: چرا می خوای منو بفروشی؟ اصلآ تو چرا انقدر احساساتی هستی که من رو انقدر شکننده کردی؟ مگه گناه من چی بوده که مال تو شدم؟ همه رو بهم ترجيح ميدی، هيچ وقت به فکر من نبودی. حتی اون پيرمرد هم واسه قلبش ارزش قائل بود و نمی خواست بفروشه.ولی تو...
بعد هم زد زير گريه
از خواب پريدم عرق کرده بودم و چشمهام پر از اشک بود.دستمو رو قلبم گذاشتم و مدام تکرار ميکردم
دوستت دارم دوستت دارم
ديگه هيچ وقت نمی ذارم حتی يه خراش کوچيک روت بيفته !

سلام دوستان این داستان رو خودم نوشتم امیدوارم خوشتون بیاد......نظر یادتون نره........
من بودم...تو بودی و یه دیوار که حد فاصل خونه ی ما بود با خونه ی شما....برای اولین بار بهم گفتی خانوم؟خانوم؟ برگشتم که ببینم کیه منو صدا میکنه..اما کسی نبود....
- کیه؟
- منم...اسمم شمشادِ
-من شما رو نمی بینم!کجایید؟
- درسته شما منو نمی بینی اما من میبینمت....
-آخه پس چرا من نمی بینمتون؟
- حالا اینش مهم نیس،اسمتون چیه؟
-من پامچالم میتونم بپرسم شما کجایین الان؟
-ما همسایه تونیم...تازه اسباب کشی کردیم اینجا
-آهان.خوب حالاحالا کدوم همسایه؟ با من کاری داشتین؟
-مهم نیس کدوم همسایه.....نه اما چون حوصله ام سر رفته بود اومدم حیاط این محله خیلی سوت و کوره آدماش باهام غریبی می کنن!
-به نظر من که اصلا اینطور نیس
-شاید...من خیلی تنهام مامان و بابام تا شب سرکارن و ما با هم یه خونواده 3 نفری رو تشکیل میدیم که کمتر میشه باهم سر یه سفره بشینیم....اونا حتی به من اجازه بیرون رفتن رو نمیدن جز جمعه ها که با هم پیش مادربزرگ پیرم میریم
-آخی اما من خیلی دورو برم شلوغه!مامانم خونه داره....1 خواهر هم دارم که عروسی کرده و 1 برادر هم دارم که بیشتر تو کوچه گل کوچیک بازی میکنه....شبا هم با من سگا بازی میکنه
-خوبه.....خوش بحالتون......آخ ببینم الان ساعت چنده؟
-هفت و نیم
-مامان بهم گفته که سر ساعت هفت و نیم شامم رو بخورم
-داری میری؟
-اگه بخوای می مونم.
-باشه...اما نه..برو
-شامم رو میارم تو حیاط میخورم.وایسا الان میام نریا!
-باشه
............
-اومدم.شما شام چی دارین؟
-زرشک پلو با مرغ
-اما من همبرگر میخورم...
(اون همیشه غذای سرد میخورد و من همیشه غذای گرم)
-آخ بهتره من برم..مامانم برای شام داره صدام میکنه...
-باشه خدافظ
-خدافظ
..................
فردا هم رفتم حیاط تا شاید بیاد...آره دقیقا راس ساعت 7 اومد...
-سلام پامچال
-سلام شمشاد
-شمشاد تو که منو میبینی اما چرا من تورو نمیبینم؟برام عجیبه..
-پامچال گفتم که مهم نیس.بیخیالش
-خوب من یعنی نمیتونم ببینمت؟
(سکوت کرد)
-حتی عکستو؟
(سکوت کرد)
-باشه....عب نداره.اصلا نمیخوام ببینمت.ناراحت شدی؟
-نه...نه...اص.....اصلا!
-فردا جمعه است...میخوای بری خونه مامان بزرگت...فردا روز مادره....براش چیزی نخریدی؟
-نه....من که حق ندارم از خونه بیرون برم
-برا مامانت چی؟
-نه.....گفتم که نمیتونم بیرون برم!
-خوب بابا چرا ناراحت میشی
-آخخخخخخخخخخخ......سرم......وایییییییییی
-چی شد؟شمشاد؟
-هیچی...سرم دردش شروع شده!
-دردش؟مگه همیشه درد میگیره؟
-آره..خیلی موقع ها
-برا چی؟
-هیچی...ویتامین بدنم کمه..چیزی نیس
-آهان....وای مامانم صدام میکنه من دیگه میرم
-پامچال؟
-بله؟
-میشه نری؟اگه بری من خیلی تنها میشم
-آخه....
-پامچال خیلی تنها میشم..تازه شاید دیگه همدیگرو نبینیم!
-چرا؟
-پامچال؟
-بله؟
-دو...دو...دوست دارم
(سکوت کردم...یه سکوتی که ناشی از تنفر از شمشاد بود!)
-پامچال بخدا من الان بدون تو کسی رو ندارم باهاش حرف بزنم..خودت که میدونی خیلی تنهام
-شمشاد بس کن..من دیگه میرم...خدافظ
(تو خونه کلی به شمشاد فکر کردم.....نمیدونستم منظورش از اون حرفا چیه!؟!
.................
فردا دوباره راس ساعت 7 رفتم حیاط
-پامچال اومدی؟
-اول سلام....دوم بله اومدم
-ای وای سلام....خوبی؟
-بله.....
-پامچال از صبح تا حالا سر درد داشتم....دیشب رو هم اصلا نخوابیدم...
-خوب
-چرا کم حرف شدی؟
-دوست دارم!
-باشه هرطور مایلی...پامچال چشات خیلی خوشگلن
-به تو مربوط نیس
-پامچال چرا این طوری حرف میزنی؟بخدا قصد بدی ندارم!
-که چی؟
-هیچی...وای سرممممممممممم
(سکوت کردم)
-پامچال من میرم قرصامو بخورم....یه کم سرم درد میکنه
-برو
-واسیا!
-برو
...............
-اومدم
-خوب
-چرا این جوری حرف میزنی آخه؟
-منظورت از حرفایی که میزنی راجع به من چیه؟
-کدوم حرفا؟
-خودت بهتر میدونی!
-خوب...خوب...آخه بهترین و خوب ترین دوستمی.من که بجز تو دوستی ندارم و نداشتم
-منظورت چیه؟
-هیچی...فقط اینکه تو تنها کسی هستی که حرفامو گوش میدی
-خوب
-پامچال تو چند تا دوست داری؟
-بذار ببینم.....مریم،تینا،شقایق،ستاره،پروانه،نگین،خلاصه خیلی
-پس من چی؟
-تو؟!...نه تو دوستم نیسی!
-آخه چرا؟
-خوب دیگه!شمشاد من دیگه باید برم....خدافظ
-پامچال یه خورده دیگه بمون....شاید دیگه همدیگرو ندیدیم.آخه من دلم برات تنگ میشه
-شمشاد تو هرروز موقع خدافظی همینو میگی...منظورت از این حرف چیه؟
-هیچی...برو خدافظ،راسی نگفتی من دوستت نیستم؟
-نه...خدافظ
.................
من و شمشاد مدتها تو حیاط با هم حرف میزدیم هر روز جز جمعه ها که اون میرفت خونه مادر بزرگش....یه روز دیگه نیومد..رفتم حیاط ساعت 7 بود...صداش زدم...نیومد.اما مگه اون میگفت که جایی نمیره؟دوباره صداش زدم اما جواب نداد....شب بهش فکر کردم...به صداش...به حرفاش....منم دوسش داشتم...نمیدونم چرا.....فردا دوباره سات 7 رفتم حیاط....صدا زدم،اما جواب نداد!خیلی بهش فکر کردم.نگرانش بودم....فردا جمعه بود.....مطمئن بودم رفته خونه مادر بزرگش...برای خرید رفتم بیرون،از خونه یکی از همسایه ها صدای جیغ و ناله میومد....رفتم جلو درشون.یه اعلامیه و چند تا پرچم دم در بود....."در گذشت جوان ناکام شمشاد بهاری را به خانواده و بازماندگان ان مرحوم تسلیت عرض مینماییم"..........باورم نمیشد..شمشاد مرده بود؟؟؟؟حتی عکسش رو هم گذاشته بودن با چند تا شمع دم در....یه پسر با موهای بور و چشمای قهوه ای که ذل زده بود بهم....میخندید..من اون پسر رو فقط روزای جمعه میدیدم که با مادروپدرش به بیمارستان خیابون روبروی خیابون ما میرفتن!.......بی اختیار اشکم سرازیر شد...آروم گفتم شمشاد؟انگار کسی جوابمو داد بله پامچال؟
..............بعدها از مادرش که داشت به مامانم میگفت شنیدم که شمشاد تومور مغزی داشت!![]()
چيزاي خوب هيچ وقت دووم نميارن. عشقشون يک سال ادامه داشت، و پسر دختر ديگه اي رُ ملاقات کرد. عشق به اين دختر خيلي قوي تر بود و نهايتاً پسر شروع کرد به پايان دادن به رابطه ي قبلي. دختر مي دونست بايد بذاره بره، چون پسر مثل يه اسب وحشي مي مونه؛ از آزادانه گشتن در چمنزر وحشي لذت ميبره. در آخرين روز دوستي شون، پسر دختر رُ فرستاد خونه. پسر آخرين بوس شب به خيرش رُ کرد و گفت که براي همه چيز متاسفه. قبل از اين که از هم جدا بشن، پسر از دختر يه سوال پرسيد. «چه طور مي توني هر دفعه دوست داشته باشي تنهايي بري زير بارون، بدون اين که من همراهي ت کنم؟» دختر يه خنده ي تصنعي کرد و گفت:«براي اين که نمي خوام منو ببيني که زير بارون گريه مي کنم» . . . ![]()
|
تركه پري دريايي ميبينه و بهش ميگه: تو چقدر خوشگلي، زن من ميشي؟ پري ميگه: من كه آدم نيستم، تركه ميگه: فكركردي من آدمم؟ عشق جامي است كه آنرا سر ميكشيم بي آنكه بدانيم شراب است يا زهر و در هر دوحالت هنگام نوشيدن آن حس خوبي داريم |
سلام بچه ها دوران سختی و مشکلات به پایان رسید!دارم فراموشش میکنم.آخیش چقدر اینجوری خوبه.قراره امروزاز همه کسایی که برای اینکه از غم و غصه بیام بیرون کمک کردن تشکر کنم.اول از همه از داداش گل و مهربونم خیلی تشکر میکنم....همایون،داداشی خوبم ممنونم ازت. بخدا اگه دیروز باهات حرف نمیزدم و تو آرومم نمیکردی حتم دارم که از افسردگی و ناراحتی دق میکردم.داداشی قسم به خدایی که می پرستم عاشقتم.ماچچچچچچچچ.....سوگلی مهربونم تو هم بهم خیلی کمک کردی اگه تو نبودی من چی کار میکردم؟سوگل جونم اگر هم باعث ناراحتی ات شدم این چند روزه معذرت میکنم....قول میدم جبران کنم....آقا امید از شما هم خیلی ممنونم خیلی بهم حرفات آرامش میداد.مخصوصا نظرای خوشگلت.....مرسی امید جون....با اینکه نمیدونستی قضیه چیه اما امروز صبح گل کاشتی گلم......صدف جان...گل دوست داشتنی من...آبجی جون ممنون که جواب اس ام اس هام رو حتی اون وقتهایی که کار داشتی و دیر وقت بود دادی......مرسی که تنها نذاشتی مه رو رو.....آبجی جون عجق منی...بوسسسسسسسس..........و در آخر هم از الهام جون بهترین دوستم تشکر میکنم که این روزا که همدیگرو می دیدیم منو با همون چهره ی ناراحت پذیرفت و بهم دلداری داد....الی جون یه چی بگم ذوق کن........رضایا بیا بیا....هه هه کف کردی چقدر خاطرتو میخوام....دوست دارم خوشحالت کنم...رضایا رو عجقه! و همچنین از دوستای عزیزی که برام نظر گذاشتن و نگران حالم بودن هم خیلی ممنونم...امیدوارم بتونم محبت هاتون رو جبران کنم.......و در آخر هم تصمیم دارم به حرف داداش همایون گلم گوش کنم و دیگه دل به کسی نبندم و همچنین تصمیم دارم مثل آقا امید آزاد باشم یه دختر آزاد و شاد....آخ که چه صفایی داره......گر چه بازم تو دلم یه غمی پنهونه....اما میدونم که میتونم کم کم فراموشش کنم....دیگه زیاد حرف زدنم...فعلا بابای......
داداشی این دختره منم اون پسره هم تویی![]()
![]()

سلام آخه بگین من باید تا کی عذاب بکشم.......پاینجا من یه حرف حساب دارم با اونی که دوسش دارم...اما اون هیچ وقت دوسم نداشته و نداره و من بعد 1 سال فهمیدم که .......الان که دارم اینا رو می نویسم بی اختیار اشک میزیزم و با خودم حرف میزنم و مدام اسمش رو زمزمه میکنم با صدایی که بغض داره امونش رو میبره......ببین گلم آخه تو که منو دوس نداشتی چرا بهم نگفتی چرا یکسال عذابم دادی و امیدوار کردی؟آخه اگه منو نمیخواستی چرا بهم یه ندایی ندادی که از زندگیت بکشم بیرون؟ها؟اینه جواب اون همه دوس داشتنای من؟اینه؟آخه این رسمش بود بذاری بری؟حتی بدون خدافظی؟یعنی اینقدر برات بی ارزش بودم؟یادت میاد اون روزایی که با هم بودیمو؟یادته چند بار ازت پرسیدم کسی رو تو زندگیت داری؟گفتی من فقط تورو دارم؟یادته بهت گفتم اگه منو دوسم نداری بهم بگو گفتی من عاشقتم یادته؟عشق من من تمام زندگیم رو به ای تو ریختم اما نمیدونستم روزی این جوری با من بد کنی و بری......آخ که نمیدونی الان چه حالی دارم......اگه میدونستی اینجوری با من نمیکردی.......راس گفتن که عاشقا همیشه معشوقشون میذاره میره بی اعتنا به عاشقشون.....راس گفتن که عاشقی بد دردیه؟میدونم الان داری به حرفام میخندی و مثل چند دقیقه پیش که داشتی باهام حرف میزدی میگی که اخلاقم مثل بچه هاست..میدونم.....ولی اینو بدون که لیاقتشو برام داشتی که تا ابد باهات بمونم اما خودت نخواستی...امیدوارم همیشه موفق باشی...اما فقط دلم میخواد دلیلش رو بدونم که چرا رفتی؟چرا منو اذیت کردی؟چرا دیگه دوستم نداری....توروخدا برام دلیل بیار.....من هنوز دلیلش رو نمیدونم که آخه گناهم چی بود؟جرم عشق چقدر سنگینه چقدر......واییییییی.....بهتره برم بیشتر از این دوست ندارم عذاب بکشم.......عشق من تا ابد عاشقت می مونم امیدوارم اونی رو که دوس داری یه روز مثل خودت که از پیش من رفتی نذاره بره.......اینم آخرین حرفم:تا وقتی که آسمون آبیه و تا وقتی که خورشید انوار طلایی اش رو به زمین هدیه میده و تا وقتی که دوست داشتنی وجود داشته باشه با تمام وجودم دوستت دارم....یا حق......
به نام خدایی که یاور تنهایی هامه
سلام،انگار نمیشه که بتونم شاد باشم و بتونم همه چی رو فراموش کنم.مامانم انگار میخواد فقط اون کار اشتباهم رو به رخم بکشه!اعصابم خیلی خورده الان دارم گریه میکنم اما من آخه چطوری باید ثابت کنم که هیچ کاری نکردم و هیچ تقصیری ندارم.بخدا من اصلا هیچ رابطه ای با اون نداشتم!خدایا آخه خودت قضاوت کن!درسته که من خیلی ساده بودم که شمارم رو به اون احمق عوضی دادم اما بخدا هیچ رابطه ای با اون نداشتم تنها قصدم از اینکه بخوام باهاش بحرفم این بود که بگم دیگه بهم اذیت نکنه وبره پی زندگیش!من اصلا ازش خوشم نمیومد.بخدا نمیدونم چی کار کنم شب و روزم شده گریه و اصلا حال درست و حسابی ندارم!ای خدا ناامیدم نکن...میخوام که قضیه برای همیشه از ذهن همه پاک شه!اما نمیدونم چی کار کنم!من از سر سادگی شمارمو دادم وگرنه اصلا اهل تلفن بازی و این کارای مضخرف نبودم.....خدایا خودت که خوب میدونی جز تو کسی رو ندارم...به مامان گفتم که الی با 2 ای اف ام حرفیده گفت تو یه وقت شمارشو نگیری باهاش بحرفی!گفتم من بخوام با 2 ای اف ام بحرفم؟؟؟؟!!!با مسخره گفت تو اصلا از این کارا بلد نیستی!همون لحظه دنیا رو سرم هوار شد!از خودم و سادگیهام بدم اومد....مامان اصلا بهم اعتماد نداره!بعضی موقع ها دلم میخواد چاقو رو بردارم بکوبم تو شکمم اما از این کار منصرف میشم....من سر یه چیز کوچیک که ارزشش رو نداشت بدبخت شدم.....فکرش رو نمیکردم که یه روزی مامانم باهام بد بشه!فکر نمیکردم مامان منو به عنوان یه متهم بشناسه!هیچکی نمیتونه درکم کنه....اگه بخواد این طور پیش بره سوگند میخورم که خودکشی میکنم...من طاقت کشیدن این بدبختی هارو ندارم....چون واقعا خسته شدم....حتی حق ندارم بیش تر ازنیم ساعت به کامپیوتر دست بزنم و اگه بفهمه میام نت منو میکشه!چون فکر میکنه نت رفتن من تو چت کردن با پسرا خلاصه میشه!در صورتیکه من بیشتر نت اومدنم تو آپ وبلاگ هام و کامنت گذاشتن تو وبلاگها و سر زدن به وبلاگهای موزیک ختم میشه!خدایا هیچ کس نمیتونه کمکم کنه جز تو!خدایا ناامیدم نکن...خدایا التماس میکنم که به گریه ها و ناله هام جواب بدی و کمکم کنی....الان که اینا رو مینویسم احساس سبکی میکنم...بچه ها ازتون میخوام راهنماییم کنید...بخدا نه راه پیش دارم و نه راه پس....فعلا بهتره برم به حال خودم بمیرم......برام دعا کنین...ممنون......در پناه ایزد منان یا حق.......
خواستم برنگردم اما صلاح دیدم که برگردم و محکم تر از قبل راهم رو ادامه بدم و بهش بفهمونم که من هنوز هستم و هنوز بالم نشکسته که سقوط کنم!درسته چند روزیه که حالم خوب نیس و با مامان و بابا رفتارم خوب نیس و همش لجبازی میکنم اما تصمیم دارم که به کل کل هام با مامان و بابا و بداخلاقی هام خاتمه بدم...اصلا میخوام دوباره متولد بشم و همه چیزو فراموش کنم!همه چیز!وای یاد 9 سال پیش افتادم!اون موقعی که عاشق شدم...اون عشق تا همین چند ماه پیش باهام بود که یهو فراموش شد.بهتره اسمش رو نیارم چون بازم دارم براش مینویسم...ولی عجب روزایی بود..یه عشق پوچ و تهی که نمیدونم ارزش دوس داشتن داشت یا نه!هنوزم تو عجبم که چطوری یه اکیپ 200 300 نفره تو نت و کلی آدم دیگه بیرون نت عاشقشن یا ادای عاشقارو در میارن!مهم نیس.من که دیگه عاشقش نیستم!کلی آدم دیگه خواستن که من اونا رو تو دلم جا کنم!اما نه!اون روزا عاقل تر از امروز بودم!کاش که احمق نمیشدم!اما یکی اومد که خودشو تو دلم جا کرد..برا خودمم عجیب بود.منی که هی میگفتم عشق یه واژه ی 3 حرفی پوچ و چرنده!بیخیال!آخر سر درسته که خیلی برام گرون تموم شد همه چی اما ارزشش رو داشت که سرم به سنگ بخوره و تو هوا سیر نکنم!امروز صبح هم با دیدن اون وبلاگ که خدا اموات نویسنده اش رو بیامرزه فهمیدم که تو دنیا چی میگذره!من کجام و بقیه کجان!بذارین برم سر اصل مطلب و حاشیه پردازی نکنم!این تصمیم آخر منه:تف به ذات پسرا!البته این حرف برا همه پسرا صدق نمیکنه چون خیلی هاشون واقعا انسان و شریفند!اما خوب.....این یه جمله رو هم بگم و رفع زحمت کنم"از امروز میخوام پایه و اساسم رو اون چنان بنا کنم که هیچ بادی نتونه باعث لرزشم بشه و هیچ توفانی نتونه باعث سقوطم بشه"این تموم حرفام بود...دلم میخواد نظرتونو راجع بهش بگین.برام نظراتون واسه این پست خیلی مهمه!ممنون.در پناه یزدان پاک یا حق.......



سلام.من اومدم.اما با یه قلبی شکسته.چشمانی گریون و چهره ای ناراحت.مهم نیس چی شده مهم اینه که به اندازه ی یک عمر بدبختی کشیدم.مهم نیس چه اتقاق شومی افتاد مهم اینه که دیگه مامان و بابام بهم اعتماد ندارن.هر لحظه آرزوی مرگ میکنم.دلم میخواست میمردم اما اون لحظه های دلهره و اضطراب رو نمی چشیدم.من آخه مگه چی کار کرده بودم؟گناهم چی بود؟بخدا بی تقصیر بودم.خدایا منو ببر پیش خودت.خیلی خسته ام.بچه ها محتاج دعاهای شمام برام خیلی دعا کنین.دعا کنین که وضعیتم درست بشه.دوستتون دارم.این هم یه قطعه شعر تقدیم یه شما.راستی از الهام عزیز دوست گلم که عشقمه بابت آپ قبلی تشکر میکنم و بهش میگم دوسش دارم.....
دوباره خزون اومد نم نم بارون مي زنه تو صورتم
بوي خاك و نم كوچه ميگه هنوز ديوونتم
رعدو برق فهميده انگار زندگيم شده غم انگيز
دستاي كيو گرفتي زير بارو ن هاي پاييز
مي خوام اينجا با تو باشم زير بارونها دوباره
ولي افسوس نه تو هستي نه ديگه بارون مي باره
خزونم داره مي ره نموند برگي رو درختا
من هنوز منتظرم توي جاده تك و تنها
ديگه بارون نمي باره توي جاده پر برفه
به خداي آسمونها عشقت از يادم نرفته
مي خوام اينجا با تو باشم زير برف و باد و بارون
...
نيايي با خاطراتت سر مي ذارم به بيابون 
ممنون از همه ی شما دوستانی که به من لطف دارین.... برای همه ی شما آرزوی خوشبختی میکنم....شاید دیگه نیومدم.حلالم کنید....التماس دعا......خدانگهدار...