|
مه رو ی تو گل بوی تو دارد××××گلزار جهان خرمی از موی تو دارد
|
یک عمر تورا به هرکجایی بردم هر لحظه گذشت بی تو من نشمردم
حالا تو بمان و قصه ات راحت باش از بس نرسیدم به تو آخر مردم
سلام دوستای گلم..بعد ده قرن بلاخره سروکله ی موجود استثنایی و یکی یه دونه ای مثل من پیدا شد(اعتماد به نفس رو حال میکنین؟!)..چه خبر گلا؟خوش میگذره در نبود ما؟این مدت نبودم کلی اتفاق برام افتاد...نمیدونین چه قدر بد بود لحظه ای که کامی زبله ام(کامپیوترم)در یک دهم ثانیه جوون مرگ شد!خدا رحمتش کنه...بچه ی خوبی بود برام....زیاد اذیت میکرد منو...اما با این حال دوسمش داشتم....آره بچه ها درست خووندین کامی زبله سوختید....الانم که می بینین در خدمتتونم با کامی مامانم دارم می آپم....الانم هیچ عکس خوشملی ندارم برای آپ امروز بذارم...!حالا این که چیزی نیس..دارم می دقم کامی مامان یاهو مسنجر نداره.منم نرم افزارشو ندارم.رفتم از یاهو دی ال کنم.اما بدبختانه دی ال نمیشه که نمیشه!شما نمیدونین باید چی کار کنم؟؟؟؟دلم برای ادد لیستم تنگیده...خصوصا داداشی هام!حالا بیخی....ببخشیدا یه چند وقت بهتون سرنزدم..بخدا اصلا فرصت نت اومدن نداشتم...سرم خیلی شلوغه...کلی کار دارم...راستی از این به بعد هم من فقط یک ماه یکبار می آپم لطفا دیگه تقاضا برای آپ مجدد نکنین گلا....آها بذارین از دیشب براتون بگم که چقدر خوش گذشت...دیشب بعد اینکه کلاس اینگلیشم تمومید مامان مهسا ومهسا(همسایه های طبقه بالاییمون)اومدن دنبالم تا برگردیم خونه و به اتفاق همه بریم شهربازی...راستش شب قبلش من و مامانم و مهسا و مامان مهسا و مهفام خواهر کوچولوی مهسا بدون باباهامون حوالی ساعت 11 شب پاشدیم با ماشین مامان مهسا رفتیم شهربازی....بلیط گرفتیم که سوار رنجر بشیم اما چون من دست به هرچی میزنم خاکستر میشه،برق شهربازی رفت و نشد به رنجر سوار شیم...بیچاره اونهایی که سوار چرخ و فلک شده بودن مونده بودن اون بالا!خیلی خنده دار شده بود...خلاصه همگی دپرس برگشتیم خونه..اما تو راه خیلی حال داد صدای ضبط رو برده بودیم بالا و دوپس دوپس دیشدین دیشدین از بین ماشینای دیگه لایی میکشیدیم و....بقیه شو خودتون میدونید دیگه!به خاطر اینکه بلیط ها رو دستمون باد نکنه تصمیم گرفتیم که دیشب هم دوباره بریم شهربازی....داشتم میگفتم که مامان مهسا منو آورد خونه...تو بین راه یهو همه ی برقای شهر رفت و یه ترافیکی درست شد که خدا میدونه...تنها نقطه ی شهر که برق داشت گلشهر بود....خانواده ی عمه ی مهسا هم با ما اومد شهربازی....بچه ها این پسر عمه ی مهسا انقدر تپلی و خوشگله که خدا میدونه!یه سالشه..اسمش هم عرفان هست..آدم دلش میخواد اصلا گازش بگیره انقدر مامانیه!!!!.....تو شهربازی بعد اینکه شاممون رو خوردیم...مهسا گلاب به روتون دستشوییش گرفت....خوب چرا فحشم میدین..بذارین بقیشو بگم دیگه!!!خلاصه مهسا رفت دستشویی و من هم منتظر خانوم شدم تا برگرده...2 دقیقه واستادم نیومد......5دقیقه واستادم نیومد.......10 دقیقه واستادم نیومد....یهو دیدم سروکله اش پیدا شد..گفتم: مهسا اونجا داشتی چه عملیاتی انجام میدادی که این همه طول کشید بیای؟گفت: داشتم عنکبوت میکشتم....دختره ی دیوونه به کل عقلشو از دست داده بود...طفلک اون عنکبوته که با شلنگ آب جوون مرگ شده بود!بیخیال..بعد اون رفتیم با مامان اینا سوار رنجر شدیم..اون اولین باری بود که من سوار اون اژدهای سبز و زشت میشدم و خیلی میترسیدم...بعد اینکه سوار شدیم رنجر یواش یواش شروع به حرکت کرد...اولش آروم بود!اما بعدش تند شد..خیلی تند...مامانم خیلی میترسید..اما من خوشحال بودم که سوار شده بودم...رسم بر این بود که وقتی رنجر میره بالا ملت جیغ و داد کنن...اما اونهایی که با ما سوار شده بودن انقدر ترسیده بودن که جیکشون در نمیومد!متصدی رنجر هم به فکر اینکه چون کسی جیغ نمیکشه پس حتما نمیترسه هی رنجر رو تند تر میکرد!اما من و مهسا دیدیم خدایی بدون سروصدا و جیغ اصلا کیف نمیده واسه همین تا دلتون بخواد هوار کشیدیم...خیلی کیف داد...بعد رنجر سوار قایق شدیم که تو وسط راه مهسا حالش بد شد و مجبور شدیم پیاده اش کنیم............ خیلی روز خوبی بود...ساعت 2 بود که برگشتیم خونه!تا همین جا بسه! مرسی که به آپ مزخرف من توجه کردین.واقعا منت سرم گذاشتین...قبل از اینکه ازتون خداحافظی کنم ازتون میخوام که این شعر خوشگل رو بخونین که از وبلاگ قبلی خودم(کامران و هومن فرشتگان لوس آنجلس) انتخابش کردم....امیدوارم خوشتون بیاد...راستی دوستان من و داداش امیدم یه وبلاگ درست کردیم خوشحال میشیم اونجا هم یادگاری ای ازتون ببینینم.اینم آدرسش:
www.ma-2ta.blogfa.com
برگرد*
*برگرد بی تو بغض فضا وا نمی شود
ممنون که تا اینجا با من وقتتون رو سپری کردین...تازگیه مامانم هی گیر میده که بشینم درسامو دوره کنم...تابستونم ول کنمون نیستا!اهههههه!منم مجبورم دیگه!فکر کنم از این به بعد یا اصلا تو نت پیدام نشه!یا اینکه اگه پیدام شد فقط دو سه دقیقه،نه بیشتر!!اوه!یادم رفت روز پدر رو به همه ی باباها اعم از اونایی که بابا بودن و اونایی که بابا هستن و اونایی که بابا خواهند شد تبریک بگم...ایشالا سایه تون 100000 سال بالا سر بچه ها و نوه ها و نتیجه ها و ندیده ها و نبیبه ها و(دیگه کم آوردم)باشه...روزتون مبارک باباهای گل و گلاب!خوب دیگه دوستان وقت وقته رفتنه منتظرم باشین..تا یه آپ دیگه در پناه یزدان مهربان یا حق......





یووووهووووو سلام دوستان
....
بازم تشریف فرما شدیم...
بابا نمیذارین یه خورده راحت باشیما همش میگین آپ کن،آپ کن..
آخه من که تازه آپ کرده بودم...
اما خوب چون شماها رو خیلی دوست دارم براتون آپ کردم....
اول برین این داستان کوتاه رو بخوونین تا برگردم دوباره....
در دستانم دو جعبه دارم که خدا به من داده است. او گفت: غصه هایت را درون جعبه سیاه بگذار و شادی هایت را درون جعبه طلایی. به حرف خدا گوش کردم. شادی ها و غصه هایم را درون جعبه ها گذاشتم. جعبه طلایی روز به روز سنگین تر می شد و جعبه سیاه روز به روز سبک تر
.
خوب حالا یه آهنگ قشنگ وپر از احساس به نام قلبم گم شده از مجتبی اس اچ و علی پیشتاز و..... رو گذاشتم برای دانلود(سفارشی برای داداش امید
و آقا مهرشاد
)امیدوارم که مورد پسندتون واقع بشه....اینم یه قطعه ی کوتاه از ابیات این ترانه ی زیبا:
قلبم گم شده تو نگاش کن....واسه یه بارم شده تو صداش کن...یه گوشه میشینم اشک میریزم....یاد خاطراتم با تو عزیزم...بگو چه ساده دل ازم کندی......

بچه ها من امروز تو این آپ نمی تونم عکسهایی رو که قول دادم رو بذارم..
چون واقعا وقت ندارم...
عکسها آماده ان فقط آپ کردنشون یه مقدار وقت می بره..
اما قول میدم که برای آپ بعدی عکسها رو حتما آپ کنم....
خوب دوستان اینم یه شعر قشنگ تقدیم شما امیدوارم خوشتون بیاد
:

می دونم....
می دونم می خوای بری
می دونم دست تو نیست
می دونی رفتن تو
می دونی مال منه
می دونی اشکای من

خوب دوستای گلم دوستتون دارم..
نظر یادتون نره.....![]()
تا دیداری دوباره درپناه یزدان پاک یا حق....





به به! سلام به بروبکس اهل حال!
خوبین؟شطورین؟
ما هم بدک نیستیم...
بعد 5 روز بلاخره سروکلمون پیدا شد!دلیل نیومدنم این بود که بدبختانه اکانتم تمومیده بود چند روز پیش به الی زنگیدم ازش اکانت خواستم بهم داد..اما نمیداد سنگین تر بود....(سانسور)
شیره شو کشیده بود حتی 1 دقیقه هم ازش نمونده بود...الهی بگم چی
نشی....جنون گاوی بگیری الهی!زنگیدم از غزاله بگیرم که اونم میگفت دوماهه سیستمم به کل خرافه!
به طلایه اس زدم اونم گفت تمومیدمممممم...
خلاصه اند بدشانسی بود!!!!تازه دیروز اکانت خریدم....
شنبه کلاس زبان داشتم اصلا حسش نبود واسه همین نرفتم....
فعلا که داریم واسه خودمون حال میکنیم...دوشنبه هم کلاس زبان داشتم پا شدم به قول یکی از معلم هامون گاماس گاماس راهی زبان شدم...اوففف...معلم تشریف مبارکشونو نیاورده بودن...
قراره امروز برم خیر سرم دوباره...معلممون رو عوض کردم..میس ایز کرمی تیچر..اوه ببخشید استاد جدیدمونه!میگن خیلی بداخلاقه...پدرمونو در میاره...وای!
تو کلاس 11 نفر بودیم که جلسه پیش فقط 6 نفر بودیم...مدیر آموزشگاه گفت اگه جلسه بعد هم این همه کم باشین ذخیره می شین برا ترم بعد...آخ جون...
خدا کنه کلاسمون تشکیل نشه..اگه تشکیل نشه به مامان گیر میدم که بریم کلاس سنتور بثبتنامیم...فعلا هم برا کلاسای دیگه ثبت نام نکردم....ایشالا امروز بعد یه ماه بریم یه چرخی تو چهارراه سعدی(اصلی ترین و شلوغ ترین و باحال ترین خیابون زنجان سیتی)بزنیم ببینیم چی کار میکنیم دیگه!این چند روزه که تو جو کارنامه و اینا بودیم و کلا به بطالت گذشت.....اما تصمیم گرفتم(تصمیم کبری)عین بچه آدم از تابستونم خوب استفاده کنم.....
البته اگه خدا دلش بهم بسوزه منو سر راه بیاره وگرنه اگه منو ول کنن آدم بشو نیستم که!مامانم گیریده که باید بری این کلاس تقویت هایی که مدرستون گذاشته!اوه بازم میخوایم گیر این معلمای لندهور بیوفتیم وای خدا!
فکر کنم با این وضع نمره های درخشانی هم که گرفتم مامان نذاره برم کلاس سنتور نه!!!!!!!!!نمیخوام.....بهتره انقدر ننه من غریبم بازی درآرم تا راضی اش کنم....
اوه بچه ها دیروز موهامو کوتاه کردم...شبیه این گیس بریده ها شدم.به آرایشگره گفت یه کم کوتاه کن...طرف نامردی نکرد همه رو کوتاه کرد....موهام تا کمرم بود...من موهامو میخواممممم...
تمام کسایی که تو آرایشگاه بودن به موهام حسودی میکردن..
چش ندارن که یه خانوم خوشمل با موهای پرپشت ...رو ببینن که...
الانم تا 10 دقیقه پیش داشتم خاطرات این بتهوون کوچولو رو میخووندم....داش امیر بابا تو آخرشی کلی فاز کردم با خاطراتت خدایی خیلی باحالی!
انقدر جذب این چرت و پرتات شده بودم که مامان اومد اتاقم صدام کرد اصلا صداشو نشنیدم یه تیکه هایی از خاطراتت رو هم باهم خوندیم!بکس برا دیدن وبلاگ بتهوون کوچولو کلیک کنید.![]()


خوب دیگه بروبکس ما دیگه زحمتو کم میکنیم....اگه نظرات این دفعه بالای 60 تا باشه قول میدم توآپ بعدی براتون سری جدید عکسای هیلاری داف و تاتو رو بذارم.....کیس،میس،لیس..... بابای![]()
![]()



ای فرشته ی زندگی،اسوه مهر و وفا
مادرم! روزت مبارک....


مادر! امروزروز تو است. خجسته زادروز فاطمه زهرا(س)، بزرگ بانوي اسلام. روزت مبارک. مادر! اعتراف مي كنم از تو گفتن و براي تو نوشتن ، قلمي توانا و هنري بي همتا ميخواهد که شرمگينانه، من فاقد آنم. اي گوهر هستي! تو بزرگتر و پرشکوهتر از آني که قلم شکسته اي چون من، ياراي صعود بهبارگاه آسمانيات را داشته باشد و فخر خاکساري درگاهت،رفيعتر از آن است که بتوانم از لذت اغوايش دل بکنم

مادر عزیزم با تمام وجودم که مملو از عشق جاودانه ی توست دوستت دارم و با دستهای کوچکم برای سلامتی و شادمانی ات دعا می کنم؛روزت مبارک ای فرشته ی ملکوتی.......

سلام دوستان..خوبین؟بابا چه حالی چه احوالی!!!!بلاخره این کارنامه ی نحسمو گرفتم.....چه اوضایی بود....صبح مامانم میخواست بره بیرون گفت پاشو با هم بریم کارنامه ات رو هم بگیریم..گفتم مامان تو برو من نمیام(از ترس کارنامه ی گندم)خلاصه انقدر حالم بد بود و استرس داشتم که خوابای پریشون میدیدم یه بار خواب میدیدم معدلم شده 14!یه بار خواب میدیدم دین و زندگی افتادم،یه بار خواب میدیدم ریاضی شدم 19.25(مگر اینکه تو خواب ببینم)...خلاصه یه ولوشویی بود که نگو و نپرس...صبح ساعت 11 بود که با صدای زنگ تلفن از خواب پریدم..دوستم رنا بود زنگ زده بود اوضاع نمره های منو بپرسه...که بهش گفتم فعلا از کارنامه ام خبر ندارم....میگفت که شیمی افتاده و آمادگی دفاعی 11 شده و هندسه 10 شده و خلاصه تا اینا رو گفت کپ کردم...یعنی منم تجدیدی آوردم؟؟؟؟نمیدونستم....انقدر خدا خدا کردم که حداقل تجدید نشم.....ساعت 12 بود که مامانم زنگید و گفت چرا زنگ نمیزنی ببینی چه گندی زدی؟؟؟گفتم:چی شده مگه؟گفت:بدبخت شدی الان میام خونه با هم صحبت میکنیم....گوشی رو گذاشتم...وایییی خدا.....حتما تجدید شدم!!!!زنگیدم الی و از وضعیت اون پرسیدم.....اونم گند بالا آورده بود....میگفت که نیلوفر و پریسا تجدید شدن....من دیگه واقعا دست و پامو گم کرده بودم....حتم داشتم که افتادم....ساعت 1 بود که مامان اومد...کارنامه ام رو داد دستم و هیچی نگفت.....فکر میکنید چی دیدم؟؟؟؟3 تا تجدیدی تو درسای هندسه وریاضی و فیزیک!!!!وایییی مامانیییییییییییییییییی......دنیا دور سر چرخید........انقدر گریه کردم که نگو..اما خدارو شکر مامان بهم چیزی نگفت و این بابا بود که بهم کنایه میزد....رفتم اتاقم و تا دلم خواست گریه کردم.....از فرط گریه فشارم افتاده بود پایین رفتم تو رختخوابم دراز کشیدم و پتو رو تا خرخره کشیدم روم و کیسه آب گرم رو هم گرفتم تو دستام تا فشارم بیاد بالا....تو اون اوضاع به آرمیتا اس ام اس زد تا ببینم اون چی کار کرده اما جواب نداد...فهمیدم که اونم گل کاشته!اعصابم خورد بود...اومدم یه خورده با داداش امید جونی چتیدم بهم دلداری داد و گفت ایشالا جبران میکنی..اما آخه چرا من اینقدر کله پوکم؟؟؟؟اما کمی با حرفای داداشی آروم شدم.....نمیدوووووووووووووووووووووووووووووووووونید چه حالی دارم....دیگه بهتره برم..دعا کنین اوضاع روحی ام بهتر بشه.انشاالله که شما امتحاناتتون رو خوب داده باشین...فعلا بابای

پی نوشت:تجدید نشدم!دروغ گفتم!!!!![]()