تبليغاتX
مه رو یکی یه دونه
مه رو ی تو گل بوی تو دارد××××گلزار جهان خرمی از موی تو دارد

سلام دوستاي ناز و مهربون....خوبين؟چه خبرا؟اگه از من اين سوالا رو مي پرسين که بايد بگم عالييييييمممممممم بهتر ازاين هم نميشم!!!!چون.....چون.....چون فردا يه خبرايي هست!.....

 

عجله نکنين الان خودم ميگم....فردا علاوه بر اين که ميلاد مبارک حضرت امام زمان(عج) هست....سالگرد تولد يکي از مشاهير بزرگ دنيا هم هست!مي پرسين تولد کي؟؟؟خوب معلومه تولد خودمه ديگه!به افتخارم يه کف مرتببببببببببببببببببببب....واي بچه ها نمي دونين اين باره دومي هست که اين آپ رو دارم مي نويسم دفعه قبلي رو انقدر خوشگل نوشته بودم که مطمئن بودم از خوندنش کيف مي کنين اما الان دارم هول هولکي مي نويسم آخه کلي کار دارم...نه بابا!واسه تولد فردا خودمو آماده نمي کنم!اصلا فردا خونه نيستيم که بخوام تولد بگيرم....مي ريم تهران،آخه عروسي دعوتيم...حالا اينو ولش کن...انگار نه انگار که من براي تولد دارم آپ مي کنمااااا...از همه چي دارم مي نويسم جز تولد!اصلا مي دونين لان چه تصميمي گرفتم...تولدو بيخي شيم بابا....اصلا حال و حوصله پذيرايي ندارم آخه!!!!

اي بابا چرا مي زني خوب؟؟؟؟باشه.هر چي شما بگين....بذارين ضبطو روشن کنم...

آها....رضايا....تواي اف ام.....

متولد ماه آگوسته و رو دست نداره مه رو(چيه مگه خوب الان آگوست ديگه بي کلاسا)

لنگه شو پيدا کردي جايزه بگير از علي و بهزاد(اين علي نمي دونم اين وسط کيه،اما بهزاد دايي وسطيمه)

امون از دست من امون از دست تو

کم مشغله داريم و اينم چه کارايي مي خواد

حالا حالا حالا حالا حالا....مه رو مه رو مي خونيم با دلي شاد

اينم کادوي جشنم تولدم مبارک باد(ماماني من کادو مي خوام به مامان ميگم بهم از اون دست بنداي حسين تهي بگير ميگه بازم خل وضع بازي درآوردي؟نميگيره براممممممم)

دلم شاد و لبم خوش چو گل پرخنده باشم

پاشم شمعارو فوت کنم که ???????????? سال زنده باشم

مه رو يکي يه دونه پيش ميره رو دستشم وبلاگي نيس باز

رضايا تو اي اف ام مي خونن حالا واسه مه رو(بابا انقدر معرووووف و محبوبيم که امير رضا و آرمين کارشونو ول کردن برا من مي خونن!)
ايني که مي خوني از من فقط نمونه کاره

حالا تابستون هر سال مارو يادتون مياره(يادتون باشه سال بعد خودتون بدون اينکه من بگم بياين تولدمو تبريک بگينااااا)

الي به مه رو ميگه واسه مصاحبه تند نري گوش کن

يه تريپ جا موسيقي جامائيکايي رپش رو گوش کن

بيننده داره وبلاگم از زمين تا مريخ

مي دونم بعد اين کار يه سري ها غلط بي جا مي کنن بهم مي خندن(فکتون رو ميارم پايينا!به من ميگن مه رو هرکول!نه برگ چغندر!)

مه رو مه رو مه رو مه رو مه رو مه رو مه مه رو رو D:(چي شد...خودمم نفهميدم!!!!)

مه رو مه رو مي خونيم با دلي شاد

اينم کادوي جشنم تولدم مبارک باد

دلم شاد و لبم خوش چو گل پرخنده باشم

پاشم شمعارو فوت کنم که ???????????? سال زنده باشم

حالا قرررررررررررررررررررررر ايول....خوش مي گذره بچه ها؟همه دستا بالا...دختر خانوما...ديگه بي نفس آخه آقا پسرا...امشب نميشه ديگه کسي بشينه،با اين آهنگ من آروم بگيره...هوووووووووو

1 2 3 همه بي خيال غصه.....شما دختر خانوم دستتو بذار تو دست دوستت(نکته انحرافي،دوستان براي اينکه گشت ارشاد نياد جشنمون رو مزين کنه لطف کنين شما خانوماي گل دستتون رو بذارين تو دست دوست دخترتون حالي شد؟؟؟؟):D

چقدر خوش مي گذره ها.........هوووووووووووو...ايول.....

تو که مهربوني واسم عزيز جوني،تو اصن بگو ببينم تا کي با من مي موني

من دل نگرونم به لب رسيده جونم،مي خوام از تو بشنوم تا کي باهات مي مونم؟

راستي بچه ها شما ديشب رفتين کنسرت دبي؟؟؟؟واييي انقدر آرزو داشتم که اونجا بودم،يکي از بزرگ ترين روياهام اينه که تهي و تو اي اف ام و اردلان طعمه رو از نزديک ببينم!!!!اما خوب موقعيت جور نيس که بريم ديگه..مامانم اينا که کلا مخالف اين جور برنامه هان....بذار بزرگ بشم.....همچين از ايران فلنگو مي بندم ميرم که ديگه.....(خوب ديگه زياد وارد بحث هاي سياسي نشيم:D)

واي،اوا خواهر هنوز کيک رو نياوردم نوش جون کنين...انقدر فک ميزنم که کلا همه چي از مخم مي پره....مهم نيس.....مهم اينه که بلاخره کيکو آوردم!بفرمايين نوش جونتون!

واي بچه ها هفته پيش عروسي تهران دعوت بوديم که نشد بريم...انقدر دوست داشتم ميرفتيم!آخه شما که نمي دونين کي هم اونجا بود!شاهين فلاکت!شايد باور نکنين اما تقريبا با هم فاميل دراومديم....دوستام اکثرا باور نمي کنن واسه همين قرار بود برم باهاش عکس بگيرم که ملت حرفمو باور کنن....اونم که به خشکي شانس پاک آبروم جلو رفقا مي خواد بره....

خوب دوست جوناي من،با اجازه شما ديگه جشن تموم شده..منم کلي کار دارم ديگه بايد برم...ممنون باهام تا آخر جشن همراه بودين...راستي اگه دونستين من چند ساله شدم؟؟؟؟؟لطفا اونايي که سنمو مي دونن نگن،چون واقعا مي خوام بدونم که به نظر شما به من مياد که چند سالم باشه...خوب ديگه دوستان.....تا آپ بعدي که فکر کنم بدليل انبوهي جشن هاي عروسي و کلاسهاي بنده و ماه رمضون و....اواخر شهريور باشه و به احتمال قوي آخرين آپ من شما رو به خداي مهربون مي سپرم....کيس ميس باباي(به دليل تقاضاي اکثر دوستان سعي شد کلمه ي ليس رو از آخر برنامه ي خداحافظي حذف کنم:D)اوکيييييييييييييييييي.....باباي........


سلام گلاي دوست داشتني و عزيزم.....خوبين؟منم خوبم....خيلي خوب.....نمي خوام اينو تو يه پست جديد ثبت کنم...پس همين جا بخونيدش.مرسي ازتون بابت تبريکاي قشنگتون،آره تموم شد..به همين سادگي يه سال ديگه هم به سنم افزوده شد و پخته تر شدم...نه شايد اشتباه کرده باشم...چون توي اين مدت تغيير چنداني نکردم که بخوام پخته تر بشم!مي دونم خيلي زود آپ کردم...ولي واقعا نياز داشتم که آپ کنم...چون کسي نيس که اين حرفارو بهش بزنم....و اينو با صراحت کامل ميگم که واقعا اگه شماها نبودين نمي دونم اين حرفاي ناگفته مو کجا خاکشون مي کردم.....راستي بچه ها فکر کنم ازم تعجب کرده باشين،آخه حرف زدنم 180 درجه تغيير کرده،نمي دونم اين جوري بهتره يا نه؟اما به نظر من آدم وقتي که بزرگ تر ميشه بهتره که رفتارو اخلاقش رو هم عوض کنه...دوست داشتم حالا که به ظاهر به سنم اضافه شده...ديگه بچه بازي هاي قبل رو کنار بذارم و عاقلانه تر رفتار کنم.....ديگه کمتر سعي خواهم کرد که مثل بچه ها حرف بزنم.....
خوب حالا اينا مهم نيس...بذارين برم سر اصل مطلبم،نمي دونم تا حالا احساسات و لحظاتي مثل لحظات و احساسات من رو تجربه کردين يا نه؟
ديشب همون طور که تو آپ قبلي گفته بودم رفته بوديم تهران عروسي،يه عروسي شاد و در عين حال دلپذير که به مني که خيلي وقت بود عروسي نرفته بودم خيلي خوش گذشت،بعد اتمام جشن مثل همه ي عروسي هاي ديگه کاروان عروسي افتاد دنبال ماشين عروس و حرکت بسوي خونه ي دوماد.....
تو بين راه بگين چي شد؟؟؟؟اولين عشقم رو بعد مدتها،بعد سالها ديدم...اصلا نمي تونم احساسي که اون لحظه داشتم رو بيان کنم....بعد 5 سال دوباره ديدمش....خيلي عوض شده بود...به قول گفتني بزرگ تر و مردتر شده بود...اما هنوزم اون اخلاقاي بچه گونه و شيطنت آميزش همراهش بود....خيلي لحظات خوبي بود چش ازش برنمي داشتم تموم مدت داشتم به چشاش نگا مي کردم و ياد اون موقعي افتاده بودم که براي اولين بار ديده بودمش..مثل همون موقع اولين بار تو يه جشن عروسي ديده بودمش....اشتباه شد...نمي تونم بگم اولين بار...چون به هر حال ما باهم فاميليم و طبيعتا تا اون موقع چند باري ديده بودمش،اما خوب شايد اون لحظه بود که توجهم بهش جلب شد و...بي خيال...اون موقعي که سوار ماشين بوديم و با سرعت داشتيم حرکت مي کرديم و دنبال ماشين عروس بوديم...اونم روي سقف ماشين نشسته بود و جيغ و هورا مي کشيد....واي.....الانم داشت حرکات همون سالها رو تکرار مي کرد....به جز اينکه اين دفعه سنش اجازه رانندگي بهش داده بود و حالا اين خودش بود که رانندگي مي کرد.....خيلي بزرگ شده بود.....قبلنا لاغر تر بود اما حالا....ولش کن....از مادربزرگم شنيدم که مي گفت تو شهر خودمون درس مي خونه!باورم نمي شد بخدا اگه مي دونستم کدوم دانشگاه درس مي خونه حتما مي رفتم مي ديدمش!!!واقعا از خدا ممنونم که دوباره ديدمش....موقعي که رسيديم به مقصد و همه از ماشيناشون پياده شدن...اون و چندتا از پسراي فاميل رفتن وسط تا برقصن....همون موقع شيطنتم گل کرد که ازش فيلم بگيرم...اما  خجالت کشيدم..واقعا نمي دونم چرا!؟اما کاش به خودم اجازه مي دادم که اون کارو کنم....فراموشش کرده بودم...خيلي سال بود،اما بازم نقش بست تو ذهنم و افکارمو مشغول خودش کرد...باور نمي کنين که از ديشب تا حالا مدام دارم بهش فکر مي کنم  حتي يه ساعت پيش به خاطرش گريه کردم....از خدا خواستم که بيش از اين منو عاشق کنه....دوست دارم بعد مدتها دوباره طعم عاشقي رو بچشم....من به اين ايمان رسيدم که زندگي بدون عشق غير ممکنه...غير ممکن و غير قابل تحمل!
کاش مي فهميد عاشقشم و کاش مي تونستم فرصتي پيدا کنم و موقعيتي باشه که اين حسمو بهش بگم...اما چه کنم که هيچ وقت شانس با من يار نيست و هميشه کسايي رو که خيلي دوست دارم ازم خيلي دورن....فسنگها دورتر از من...
خدايا ازت مي خوام که اون بفهمه که چقدر دوستش دارم....اون عشق اول من بود....دوست دارم عشق آخرم هم باشه....
عليرضاي عزيزم،آرزوم اينه که يه بار ديگه ببينمت و يه بار ديگه به چشماي گيرا و پر جذبه ات زل بزنم و اين بار با جرئت بهت بگم که چقدر دوستت دارم....کاش مي تونستي بفهمي اين عشق پنهاني و ناگهاني قلب دربه در من رو.....


پی نوشت1:امروز داداشی جونم الهی فداش شم بعد 2 ماه اومد چت.....قلبونش بلم...داداش همایون عاجقتم گل خومچل من کیس میس

پی نوشت 2:عرضم به حضورت جناب ناشناس بچه فکر می کنی کی هستی که بیخود زر میزنی؟فکر میکنی نمی شناسمت؟اومدی تلافی اون دفه که من حالتو به اف بردم درآری دیگه جوجه ماشینی!

پي نوشت3:اين چند روزه مماخم همش خون مياد مصخوصا شبا که ديگه امونمو ميبره!اينقده خون مياد که نگو و نپرس...اگه اينجور پيش بره فخر کنم آنمي بگيرم....
پي نوشت4:داش رضا ديشب خهلي حال دادا!مامان رو خوابونديم اومديم نت...اما عجب ضايع بازاري بود امروز صبح مامي خونه نبود رفتيم يواشکي نت که کلا به اف رفتيم مامانه يهو عينه عجل معلخ پيداش شد اومد خونه و خلاصه کتک کاري اي بود واسه خودش....
پي نوشت5:تا سه روز ديگه يه آپ خومچل خوشجل گوگولي مگولي مي کنم که 3 ماه برين تو فضا حالشو ببرين.....
پي نوشت6:تو اين آپ ما چخد پي نوشت نويس شديم..اما خدايي خهلي اين پي نوشتا به آدم حال ميده نه؟؟؟
پي نوشت7:اين روزها همه پي نوشت نويس شدن شما شطول؟
پي نوشت8:از آسمون داره مياد يه دسته حوري،همه شون کاکل به سر گوگولي مگولي
پي نوشت9:هويجوري خواستم خالي نباشه اينجا....
پي نوشت10:اووووههه چخد پي نوشت نوشتيما....خسته شديم...خوب کاري ندارين؟ما ديده بليم...باباي....
پي نوشت11:نظر نشه فراموش،زر اضافي خاموش ي:
پی نوشت۱۲:اسمایل ها دیده میشن تو پی نوشت ۱ و ۲؟؟؟؟

+ تاريخ شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 22:37 نويسنده مه رو یکی یه دونه |

شلوووووممممممم به دوستای گل گلی خودم...خوفید مهربونا؟منم خوبم..چه خبرا؟می بینین چه زود زود براتون آپ می کنم؟دیدم واقعا آپ قبلی بیشتر شبیه تراژدی بود گفتم بیام یه خورده آپ کنم شما رو از ناراحتی در بیارم..بابا من حالم خوبه تورو خدا نگران نکنین خودتونو...واقعا بابت کامنت هاتون تو پست قبلی ممنونم.بدی اخلاق من اینه که هر وقت دلم می گیره میام آپ می کنم،ننه من غریبم بازی درمیارم دیگه....!تازشم حوصله ام سر رفته بود گفتم یه خورده به بطالت بگذرونیم شاید مسروریدیم!

 

این شعر رو هم بخونین شاید خوشتون اومد البته اگه مثل من بد سلیقه باشین! یه وقت فکر نکنین عاشق شدم و اینا...نه بابا به ما این وصله های ناجور نمی چسبه...عجق کیلو چنده؟

 

بهت نگفتم تا حالا این که چقدر دوست دارم

اما حالا بهت میگم بی تو دارم کم میارم

بهت نگفتم تا حالا که بد جوری عاشقتم

بهت نگفتم تا حالا اما حالا بهت میگم

داری کجاها می کشی باز این دل دربه درو

قشنگ مهربون من اینجوری از پیشم نرو

بهت نگفتم تا حالا این که چقدر دوست دارم

اینکه چقدر آرزومه پیش چشمات کم نیارم

دلم می خواد باور کنی از ته دل می خوام ترو

وقتی میگم بمون بمون وقتی میگم نرو نرو

بری هزار سال هم بشه چشم انتظارت می مونم

بازم برای دل تو ترانه هامو می خونم

خودت می دونی که تورو از دل و از جون می خوامت

لیلی عشق من شدی من مثل مجنون می خوامت

الان دارم به این آهنگه مهدی اسدی به اسم یالا پاشو گوش میدم..خیلی ریتمش باحاله..کلیپشو دیدین دیگه؟خیلی اونجا تریپش باحال شده...کروات و کت و شلوار خیلی جنتل شده اونجا.....این تهی هم تازگی ها فداش بشم خیلی خوشجل شده ها....کلا هم زده تو فاز آهنگ شیش و هشت...می ترکونه دیگه....بیخی اینا رو بریم سر بحث خودمون.....یه چند ساعت بعد هم می خوام برم با الی کلاس ریاضی،خیر سرم واسه این داشتم میرفتم که هم به یلدا یه زنگی بزنم و هم حال و هوام عوض شه که یلدا بد زد به سرخوشیم گفت امروز میرم بیرون....دخملی چی کار کنیم دیگه دوسمت دالیم نمی تونیم بهت چیزی بگیم....

راستی اگه خدا بخواد فردا باروبندیلو می بندیم میریم شمال...پیش به سوی سوگل جونم و صدف گلم و آجی یلدا و دخی آیدا و داداش همایون و داداشی امید و متین جون و....... اوهههه انقدر دوست دارم تو شمال که اسم ببرم شجره نامه درست میشه!راستی سوگلی مسافرت خوش گذشت؟؟؟

 

 

 

دوستای گلم چون میدونم خیلی از شما هر شب سریال زیبا و جذاب "ترانه مادری"(به قول خودم بی بی ترانه) رو از شبکه سه نگاه می کنین و مطمئنا از نقش بهرام با بازیگری "سیاوش خیرابی" خوشتون اومده  برای آپ امروز تصمیم گرفته بودم چندتا عکس باحال و فوق العاده از علی طباطبایی و سیا بذارم که حسش نبود خودتون برین 360 سیا گیر بیارین عکسارو!هه هه فکر کردین خودمو به زحمت می اندازم آپ می کنم حاضر آماده میذارم وب بیاین کش برین؟؟؟عمرا!(دماغتون بسوزه)

من واقعا شیفته ی بازی سیا جون و علی جون هم تو این سریال و هم تو سریال های باجناق ها(با بازی علی) و هم تله فیلم تلخون(با بازی سیا)شدم....به جان خودم فعلا این تله فیلمو ندیدم عاشق بازی اش شدم چه برسه به اینکه ببینم!!!! ،اما از نظر من محسن افشانی اصلا کارش بازیگری اش خوب نیس و فقط کار اجراش خوبه(این رو هم محض احتیاط گفتم که هواداراش نیان کبودمون کنن وگرنه آش دهن سوزی هم نیس....)

فردا هم که جشن تولد یه سالگی وب قبلیمه حسش نیس تولد بگیرم بیخیال می شویممممممم

راستی بروبکس 13،14،15 سیا و خیلی از هنرمندا که الان اسامی شون یادم نیس تو کرج برنامه دارنا....محسن چاووشی هم هست....خوش به حال اونایی که میرن...ما رو هم اونجا یاد کنین.....

الانم برم این سریال یوسف پیامبر هستا نگا کنم....یلدا و آیدا توصیه کردن ببینم....

خوب گلای دوست داشتنی ، ممنون که تا آخر با عراجیف من همراه بودین،برای آپ بعد یه جشن کوچیک تو وبم برپا هست که تاریخ آپ هم به احتمال 90% 27 مرداد خواهد بود....تا اون روز در پناه یزدان مهربان که هر چه داریم و نداریم از اوست؛کیس میس لیس بابای.....

 

نکات مهم این آپ:

1.این آپ امروز از موقت بودن دراومده و دیروز ساعت 15:22 نوشته شده

2.اگر دقت کنین می بینین که ما امروز هم به شمال نرفتیم......

3.دیروز با الی رفتم کلاس ریاضی و بعد هم با الی رفتیم خونشون خیلی خیلی خوش گذشت.....

4.همین دیگه....فعلا خداحافظ......

 

+ تاريخ یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 15:34 نويسنده مه رو یکی یه دونه |

اتل متل یه مورچه / قدم می زد تو کوچه
اومد یه کفش ولگرد / پای اونو لگد کرد
مورچه پا شکسته / راه نمی ره نشسته
با برگی پاشو بسته / نمی تونه کار کنه
دونه هارو بار کنه / تو لونه انبار کنه
مورچه جونم تو ماهی / عیب نداره سیاهی / خوب بشه پات الهی....

 

آخ که چقدر دوران بچگی ساده و پاکه!حس کودکی،بازی های بدون کلک،دوستی عمیق همبازی ها،شعرهای بچگونه،همه و همه....انگار همین دیروز بود که داشتم بخاطر بادکنکم که باد اونو با خودش برده بود گریه میکردم...انگار همین دیروز بود که بخاطر اینکه با همبازی هام قهر کردم ناراحت و گوشه گیر بودم....انگار همین دیروز بود که به خاطر نمره ی 19 ام تو دیکته می ترسیدم دفترم رو به مامان نشون بدم....انگار.....

آره،همه چی زود می گذره..یک روزم میاد که میگم انگار همین دیروز بود که یه دختر 15 ساله ی شیطون بودم....روزی که دیگه تمام لحظات زندگیم رو با اشکهای بی پایانم به دست دفتر خاطراتم می سپرم...همه چی زود می گذره..مثل برق....

نمی دونم می تونم با این مقدمه چینی ها درد و دلم رو بازگو کنم یا نه....می خوام بگم....اما از کجاش؟....نمی دونم چمه...چرا اینجوری شدم؟بعضی وقتا میگم شاید به خاطر دورانیه که توش قرار دارم...همین دوران مزخرف نوجوونی رو میگم!اما آخه خودم توجیه نمی شم مگه میشه هرروز آدم ناراحت و افسرده باشه؟از این ناراحت باشه که حرفاش رو کسی درک نمیکنه و همیشه تمام ناگفته هاش تو دلش انبار شده....انقدر ناگفتنی داره که دیگه دل کوچیکش جا نداره اونارو تو خودش نگه داره....همیشه اینو از خودم می پرسم که همه ی هم سن و سالام هم اینجورین؟مثل منن یا نه؟؟؟نمیدونم...هیچی نمیدونم....تاحالا شده آرزو کنی که ای کاش یه خواهری،برادری،چیزی داشته باشی؟مشکلاتت رو بهش بگی؟باهاش حرف بزنی هروقت دلت گرفت؟تا حالا شده بخوای حرفاتو به مامان یا بابا بگی اما خجالت بکشی یا از این بترسی که بهت بخنده؟؟؟؟؟تا حالا شده از صبح تا شب هیچ حرفی نزنی و تنها تو اتاقت بشینی و به دیوار زل بزنی یا دفتر خاطراتت رو با حرفهای تکراری همیشگی سیاهش کنی؟تا حالا شده؟؟؟؟تا حالا شده دنبال یه دوست بامرام و باوفا بگردی که تظاهر به خوب بودن نکنه؟.....

اه!!!بازم مامان شروع کرد که بشین درس بخون!!!من نمیدونم این تابستونم باید درس بخوونم؟؟؟آخه....چطور باید به مامان بگم که نمی خوام درس بخونم مگه الان تابستون نیس؟؟؟؟اما هربار که اینو گفتم گفته باید بشینی درس بخونی..هزار تا حرف و حدیث دیگه....نمیدونم ..شاید حق با مادرمه اما آخه کدوم بچه ای رو دیدی که تو تابستون بشینه درس بخونه جز کنکوری ها و خرخووون های درجه یک؟؟؟آخه نمی دونم تو تابستون کی به سرش میزنه و کی حسشو داره که درس بخونه من دومیش باشم؟؟؟البته زیاد هم بی تقصیر نیستما..امسال که دوم دبیرستان بودم،اصلا درس نخووندم...تو این چندین سالی که درس خوندم این بار اولی بود که نمره هام اینقدر افتضاح میشد و به مرز تجدیدی می رسیدم....اگه بگم امسال حتی دوساعت روی هم درس نخوندم دروغ نگفتم....توی ایام امتحانات انقدر درگیر یه سری مسائل و مشکلات بی خود بودم که اصلا درس رو تعطیل کردم...فکرشو کنید..ایام امتحانات و تعطیل کردن درس!چی بگم که واقعا نگم بهتره....از درس خووندن بیزار شدم...منی که همیشه شاگرد اول بودم امسال خودم رو کنار تنبل ها و تجدیدی های کلاس پیدا کردم....3 نمره افت معدل!....از اون روز کنایه های مامان تمومی نداره که درس بخون..منم که دیدم واقعا گند بالا اوردم بی خیال درس شدم و واقعا از درس متنفر شدم!....همین هفته بود که از مدرسه زنگ زدن و گفتن اخراج!مدرسه ی ما یه مدرسه ی خاص بود و فقط معدل بالاها حق تحصیل تو اونجا رو داشتن که من دیگه شامل اونا نمیشم....البته فعلا معلوم نیس که بندازنم بیرون یا نه...گفتن اگه امتیازت برسه موندگار میشی....البته خودم خیلی دوست دارم از اون مدرسه خلاص بشم...اما مامانم خیلی نگرانه که بندازنم بیرون....به خاطر اون مدرسه ی لعنتی از درس زده شدم.....یه مدرسه ی کاملا مقرراتی..برای من که مثل زندان اوین بود....همه بچه ها خیلی خرخوون و .....هیچ کس دلش به اون یکی نمی سوخت...همه بچه ها دلاشون از سنگ بود...معلم ها همه جدی و سختگیر.....مدیر و معاون رو نگو که....امسال معاون بدجور باهام درافتاد و همش برام خط و نشون می کشید...نمیدونین چه حرفایی که بهم نزد....منو یه دختر بی انضباط و شیطون و...معرفی می کرد که هر اتفاقی که تو کلاسمون می افتاد که بر خلاف قوانین مدرسه بود..منو باعث و بانی اش میدونست....درحالیکه من حتی آزارم به هیچکس نمی رسید...این توهین های معاون و کارهاش برضد من باعث شد که به مادرم زنگ بزنه و تهمت بزنه که من امسال از این رو به اون رو شدم و کاملا عوض شدم و بی انضباط...مادرم هم همه ی حرفای اون احمق رو باور کرد و تا به امروز به این باور رسیده که خیلی کله شق و لجباز شدم..الهی معاون مدرسه به زمین گرم بخوره که همه چی تقصیر اونه!من هم چون دیدم همه سر جنگ دارن با من...جدی جدی 180 درجه تغییر کردم و انقدر لجباز و بداخلاق و عصبی شدم که همه رو از دست خودم عاصی کردم.....عاقبت هم کارهایی کردم که عاقبتش پشیمونی به بار آورد که دوست ندارم بگمشون!طوری شد که اعتمادی که مامان بهم داشت سلب شد...اخرش هم ختم شد به افت تحصیل من و بالا رفتن رقم قبض تلفن بابت اینترنت و .....هنوزم درگیر دعوا کردنای مامانم و بابام هستم که هروقت کامپیوتر رو روشن میکنم میگن خاموشش کن....هر وقت آهنگ گوش میدم میگن کم کن صداشو...الانم چند هفته ای هست که گیر میدن درس بخوونم....اینم از بدبختی های من!هفته پیش هم کامپیوترم سوخت و مامان و بابا خوشحالن....اما الان با یه کامپیوتر دیگه ای که داریم کارهام رو راه می اندازم...من فقط استفاده ام از کامپیوتر صرف میشه تو وبلاگ گردی و چت با دوستام و وبلاگ نویسی....اما واقعا نمیدونم مامان چه فکری میکنه که هی میگه خاموش کنم سیستمو.....الان یه چند ماهی هست که یواشکی میام نت...یه سیم تلفن اضافه داشتم که با اون بیشتر موقع ها آن میشدم اما اون سیم رو بابام ازم گرفت.....نمی دونم چطور بگم بهشون که مامان!بابا!تنها دلخوشی منو ازم نگیرین...شما با این کار منو بدتر افسرده تر و گوشه گیر تر میکنین...می دونین چرا؟چون من تنها کسی رو که حرفام رو با جون و دل گوش میکنه و درکم میکنه تو نته!داداشمه....انقدر خوب و مهربونه که دوس دارم همیشه باهام حرف بزنه...همیشه...دوس دارم کنار هم بودیم...دوس داشتم میدیدمش...اما چی کار کنم که از هم دوریم...اون بهترین دوست و بهترین داداش دنیاست.....بعد خراب شدن کامپیوترم خیلی وقته درست و حسابی باهاش حرف نزدم..چون تنها راه ارتباطی ما چت بود که چون دیگه نمیتونم به یاهو مسنجر دسترسی داشته باشم این ارتباط هم قطع شده.....کاش میشد که می تونستم با تلفن باهاش حرف بزنم...تازه دلم هوای سوگل رو کرده..مثله فرشته هاس..ازش خواستم ابجیم شه اما ناراحت شد...چون ارزشش بالاتر از یه خواهره!اون عشقمه...کجایی سوگل ببینی مه رو دیوونه داره میشه که نمیتونه باهات حرف بزنه.... انقدر تحت نظر بابا و مامان هستم که حق هیچ کاری رو ندارم...مامان و بابا هنوزم فکر میکنن من بچه ام...همه کارهام زیر نظرشونه حتی نفس کشیدنم...همیشه از خدا ارزو میکنم که ای کاش یکی یه دونه نبودم که این همه مامان وبابا بهم توجه کنن و تحت کنترل باشم...الهی!تو نظرشون فکر میکنن با این کارا خیلی بهم محبت میکنن...خیلی بهم میرسن...اما کاش می دونستن که بزرگ شدم...الان که نگاه میکنم میبینم هیچ فرقی با پویا نظری یکی از نقش های اصلی سریال ترانه مادری که تازگی ها رو بورسه ندارم!!!!.....می دونم با حرفام خستتون کردم..این حرفها فقط یه قسمت کوچیکی از درد و دلام بود....اگه ادامه بدم تمومی نداره..پس همین جا تمومش میکنم..امیدوارم مطالبم رو کامل خونده باشین و یه راهی برای مشکلاتم بهم نشون بدین....با تشکر از شما....در پناه ایزد متعال؛یا حق.......

بچه ها اینم جدیدترین شعرم هست که همین دیروز عصر گفتمش امیدوارم خوشتون بیاد لطفا نظرتونو راجع بهش بگین،ممنون...

 

می خوام بگم....

می خوام بگم دیوونتم شاید که باور بکنی

شاید با برق اون چشات مرگو آسون تر بکنی

می خوام بگم یه شب بیای کنار گنجه ی دلم

یواش یواش برگای پاره پاره شو ورق بزن

می خوام بگم تا صبح برام از شعر موندن بخوونی

نه واسه دل سوزوندنم بخوای ز رفتن بخوونی

می خوام یه بارم که شده طعم لباتو بچشم

یا برای یادگاری عکس چشاتو بکشم

می خوام شبای مهتابی دستات تو دست من باشه

نمی خوام اجبارت کنم،خواسته ام فقط یه خواهشه!

می خوام کنار این و اون بگم فقط مال منی

تو شبای بی ستاره، تنها تو آمال منی

می خوام منو صدا کنی،فقط برای تو باشم

به وقت انتظار تو، به احترام تو پاشم

 

پی نوشت1:برای تو می نویسم،برای تو داداشی خوبم؛

من همون جزیره بودم ، خاکی و صمیمی و گرم ، واسه عشق بازی موجها ، قامتم یه بستر نرم

یه عزیز دردونه بودم ، پیشه چشم خیسه موجها ، یه نگین سبز خالص ، توی انگشتر دریا

تا که یک روز تو رسیدی ، توی قلبم پا گذاشتی...!!! غصه های عاشقی رو ، تو وجودم جا گذاشتی

زیر رگبار نگاهت ، دلم انگار زیرو رو شد ، برای داشتن عشقت ، همه جونم آرزو شد

تا نفس کشیدی انگار ، نفسم برید تو سینه ، ابر و باد و دریا گفتن ، حس عاشقی همینه

اومدی تو سرنوشتم ، بی بهونه پا گذاشتی ، اما تا قایقی اومد ، از منو دلم گذشتی؟؟؟ رفتی با قایق عشقت ، سوی روشنی فردا ، منو دل اما نشستیم ، چشم به راهت لب دریا

دیگه رو خاک وجودم ، نه گلی هست نه درختی ، لحظه های بی تو بودن ، می گذره اما به سختی!

دل تنها و غریبم ، داره این گوشه میمیره ، ولی حتی وقت مردن ، باز سراغتو میگیره..... میرسه روزی که دیگه ، قعر دریا میشه خونم ، اما تو دریای عشقت ، باز یه گوشه ای می مونم

من همون جزیره بودم ، خاکی و صمیمی و گرم ، واسه عشق بازی موجها ، قامتم یه بستر نرم

یه عزیز دردونه بودم ، پیشه چشم خیسه موجها ، یه نگین سبز خالص ، توی انگشتر دریا

+ تاريخ جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 11:40 نويسنده مه رو یکی یه دونه |